نویسنده: ماهان یزدانی، کلاس سوم فردیس مهر، کلاس هنرهای نمایشی
سارا قبلا در خونهای زندگی میکرد. اما یک روز با مادرش بحث کرد که میخواهد از آنجا برود که ماجراجویی کند. بعد مادرش گفت: نه از اینجا نرو. اما سارا به حرف او گوش نداد و از آنجا رفت و بعد رفت و رفت و رفت تا به جنگلی رسید و بعد شیری دید و بعد فرار کرد، اما شیر خیلی سریع بود. او رفت به سمت دشت که شیر به مانعی خورد. او با خود گفت اینجا که چیزی نیست. بعد پیشگویی را دید. او از مهارتهای کلاس سوم استفاده کرد، رایانه، هنرهای نمایشی، رباتیک، فوتبال. از همهی اینها استفاده کرد و توانست نامهای را که پیشگو نوشته بود بخواند: از همهی ترسها عبور میکنی و به خونهی مبلی میرسی. بعد از رفتن به آنجا اما هنوز سوالی داشت اینکه چهجوری شیر نتوانست به اینجا بیاید. بعد یک چیز دیگری دید که نوشته بود برگزیده بعد با حیوان رو به رو شد. با مارپیچ رفت و اسکلت را دید و اسمهایشان روی آن بود، سپس همه چیز را فهمید. تمام این مدت او و مادرش افراد برگزیده بودند. برای همین بود که مادرش نمیخواست که او برود. سپس به حیوان یک تبر پرتاب کرد و با مادرش با خوشی زندگی کرد.



